|
پانزدهم مرداد این روز را به آلبوم عکس هایم اضافه می کنم کنار عکس عروسیم کنار جشن تولد ها این روز را قاب می کنم تمام قد پشت سر سیاه اذان مغرب حیاط خلوت مادربزرگ مرُد! داد! + نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 22:8 توسط gilani |
صبح بی تو شروع می شود بدون آواز یا کریم ها صبح بی تو یعنی رفت و آمد اتوبوس های سریع اسیر ایستگاه بی درخت دماوند قدم می زنم در پیاده روهای 17 سالگی _ با هر که جز تو _ باران ... گل کرده است هوای شعر در من و شاید در تو هم و شاید تو هم قدم زده باشی درست روی جای پای من تا ایستگاه بی بهار دماوند و صبح بی من شاید برای تو هم ... + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 15:23 توسط gilani |
درختها در سکوت خویش تو را نفس می کشند پدر یا با هر اسم دیگری پسران ناخلف زمین را هر روز لگد مال می کنند وروح مقدس مریم ها سر چهار راه به پول سیاهی فروخته می شود انگار نه انگار که بوده ام که هستم جگونه می شود تو را انکار کرد وقتی دهان گس فاحشه ها هم تو را قسم می خورد درختها ایستاده مرده اند نه انگار ایستاده اند به سلام تو انگار از زیر باران آمده ام وخیابان به دوش می کشد رخوت مرا ورخت هرز می پوشد باد هر روز که می گذرد انگار نه انگار ونفس هام تنها ثابت می کنند که بوده ام که هستم + نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 16:58 توسط gilani |
ژنرال بی مدال که شانهای زخمی ات را به دوش می کشی منم که به بلندای خمیده ات افتخار می کنم تنها تو باش و من که لشکری شکست خورده ام تنها تو باش قهرمان قصه های کودکی ام بی مدال بی یال بی کوپال ومن خسته از نبودن ها تنها هستم + نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387 16:57 توسط gilani |
عقربه ها چه بی تناسب می رقصند و من به آسمان پشت سر خیره چقدر دلتنگ خواب های کودکی و نگاه عروسکی و روزی که از انتهای عروس بازی از ابتدای چشم گشودن بزرگ شدم کاش هرگز کفش بزرگتر ها را به پا نمی کردم + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 11:33 توسط gilani |
شاید درد مرهم خسته ی دست هایت باشد گیس که می بافی به چله می نشانیم و رج به رج تمام زندگیت را در من به دار می کشی کاش ترمه یا ترنج برای خواب خستگی هایت کافی بود + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 11:32 توسط gilani |
ما میان برف های نباریده سیاه ـ سرفه می کنیم تا لک لکی بیاید برف و بالش روی پیشانی تب کرده مان آشیان پهن کند تو هزیان می گویی من درحسرت سپیدی به خواب می روم ولک لک ها بر شانه های باد آشیان می سازند + نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387 11:18 توسط gilani |
|